خدا چقدر ناگهانی تو را از ما گرفت؛ زندگی به همین عجیبی به پایان میرسد. آن شبی که در چینی کرمی من بودی و دیدمت و گفتم «خب الحمدلله از همیشه بهترند»، و بعد ظرف دو ماه اینطوری شد…
کاش آن روزی که گفت «آقازادهها اینجا هستند» و تو ذوق کردی و ما ذوق کردیم، بیشتر پیشت میماندم.
کاش روزهای آخر جرئت میکردم و دستت را میبوسیدم؛ همان موقعی که از بالای تخت ما را نگاه میکردی…
کاش دستت را به نردهها میگرفتی و «بالا» میآمدی…
کاش…
